یک ترم برای کلاس ما. این از طریق نظر سنجی از 3 نفر بدست اومده.بقیه در ادامه مطلب.
شروع ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
دو هفته بعد از شروع ترم
قبل از میان ترم
ادامه مطلب ..._به احتمال زیاد تا حالا درباره سوگند نامه پزشکان شنیدید، اینم از سوگند نامه مهندسان:
در مقام یک مهندس سوگند یاد میکنم که ...(ادامه مطلب)
ادامه مطلب ...شما تا چه حد این شخصیت رو میشناسید؟ هیچی؟
این که نمیشه.خب برو یکم search کن ببین اصلا این آدم کیه؟
این عکسشه.
یه خاطره ی مشترک (البته بعد از امتحانات میشه مشترک.)
دم آید که بود که یک آخر هفته هفته ای با روز تعطیل بر باد رفته
در ساعتی از ظهر و هوا سخت گرم اخلاق همه به جز یکی بود نرم
یادم هست که در سردی صبح هم تند بود صبح هم همان حرف همیشگی نیرو
فشار و پوند بود
.... ادامه مطلب
ادامه مطلب ...این روزها از کار کردن بسیار کمتر از خواندن ریاضی ۲ و استاتیک خسته می شوم!
بریدهای از روزنامهی اعلام نتایج کنکور سراسری در سال ۸۰
خداییش با احساسات پاک کودکانه ی ما بازی شد....
وقتی فهمیدم حس بدی پیدا کردم
احساس میکنم همه ی دنیا دروغه
... ادامه مطلب...
ادامه مطلب ...تقدیم به تمام مادرای خوب دنیا...
بچه ها میدونین سه شنبه آینده روز مادره، چه نقشه ای کشیدین، میخایین چه جوری بهش تبریک بگین، امیدوارم که بتونیم حداقل با یک تبریک خشک و خالی آنهارو خوشحال کنیم(روز مادر رو یادتون نره)
قدر مادراتون رو بدونین زحمت زیادی براتون کشیدن ناگفته نماندپدرا رو هم میگم.امیدوارم که بتونیم جوابگوی این همه زحمت باشیم.
روز مادر رو به تمامی مادرا تبریک میگم
یه داستانی رو در مورد مادر تو یه سایت پیدا کردم هر چند کپی پیست کردم امیدوارم خوشتون بیاد.مادر
من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من
بود، اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا
میپخت یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به
خونه ببره خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به
روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک
چشم داره،فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا
میکرد و منو ..... کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمیمیری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم،اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی......
از
زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد
به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو، وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بیخبر!!
سرش داد زدم:
چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا!
همین حالا ،اون به آرامی جواب داد: " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه
آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک
دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش
آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم ،اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن.
ای
عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت تو
سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی
اینجا.
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم وقتی
داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی
... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی به عنوان
یک مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو،برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با
اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه ،با همه عشق و علاقه من
به تواگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی
: با کوچکی یک بوسه تا بزرگی گفتن : مادر دوستت دارم ...